روایتی واقعی در ایستگاه مدیریت حج و زیارت استان سمنان در راهپیمایی ۲۲ بهمن
خورشید بیست و دوم بهمن، گرمتر از همیشه روی سنگفرشهای خیابان میتابید. همهمهی جمعیت، صدای شعارها و بویِ اسفند، فضای شهر را پر کرده بود. من پشت میزِ غرفهی مدیریت حج و زیارت ایستاده بودم؛ جایی که انگار ایستگاهِ کوچکی از مسیرِ بهشت بود. سماورِ بزرگِ گوشهی غرفه، قلقلکنان بخار میکرد و عطر چای، میانِ هیاهوی خیابان، راهش را باز میکرد.
خسته بودم، اما لبخندِ زائرانی که به غرفه میآمدند، خستگی را به حاشیه میبرد. در میانهی همین رفتوآمدها، نگاهم روی پیرمردی قفل شد که چند قدم دورتر، تکیه داده بود به جارویِ بلندش. لباس نارنجیاش زیر نور آفتاب میدرخشد، اما صورتش... صورتش حکایتِ دیگری داشت. عمیقترین شیارهای رنج و قناعت را میشد روی پیشانیاش خواند. پاکبانی بود که لابد از سپیدهی صبح، پابهپایِ این حماسه، خم شده بود تا غبار از مسیرِ قدمهای مردم بردارد.
دلم لرزید. با خودم گفتم: «ابراهیم، کارگزارِ واقعیِ این نظام، این مرد است.»
صداش زدم: «خسته نباشی رفیق! بیا... بیا یه چای لبسوز بزن، خستگیت در بره.»
کمی مردد نگاهم کرد. انگار انتظار نداشت وسط آن شلوغی، کسی او را ببیند. با قدمهایی آرام نزدیک شد. استکان کمرباریک چای را که دستش دادم، انگشتهای پینهبستهاش دورِ شیشهی گرمِ استکان حلقه شد. آن دستها، شبیهترین دستها به دستانِ پدرم بود؛ زبر، صادق و متبرک.
جرعهای نوشید. چشمهایش را بست. انگار تمامِ خستگیِ چند سالهاش را با همان یک جرعه فرو داد. استکان را که پایین آورد، برقی در چشمهایش بود. با لحنی که بوی سادگی میداد، پرسید: «اینجا مالِ کدوم ادارهست جوون؟»
گفتم: «حج و زیارته بابا... همونجا که دلها رو میبره کربلا و مکه.»
دوباره به استکان نگاه کرد. با لذتی که تا به حال در هیچ زائرِ ویآیپی ندیده بودم، جرعهی آخر را سر کشید و گفت: «بهبه... عجب طعمِ گوارایی داشت! هیچوقت، هیچکجا، همچین چایی نخورده بودم. انگار فرق داشت...»
خندیدم. از تهدل. گفتم: «رازش اینه که آبِ این سماور، با آبِ زمزم قاطی شده بابا جان. تبرکه.»
ناگهان، زمان ایستاد. پیرمرد خشکش زد. زمزمه کرد: «زمزم؟...»
لحنش چنان لرزید که انگار نامِ عزیزی را صدا زده باشد.
گفتم: «آره، مگه تا حالا نخوردی؟»
سرش را پایین انداخت. صدایش انگار از چاهی دور میآمد: «یه بار... خیلی سال پیش... یه شیشهی کوچیک برامون سوغات آوردن. مادرم مریض بود. لبهاش خشک شده بود. قطرهقطره ریختیم تو دهنش به نیتِ شفا... اونموقع بوش رو فهمیدم، اما مزهاش...»
حرفش ناتمام ماند. بغضِ سنگینی نشست وسطِ گلویم. او با همان یک استکان چایِ ساده، وصل شده بود به زمزم، به کعبه، به همهی آن چیزهایی که ما سالهاست میانِ پروندهها و فرمهای اداری، بهدنبالشان میگردیم.
پیرمرد جارویش را برداشت. یک «یا علی» گفت و دوباره رفت وسطِ جمعیت. من ماندم و استکانِ خالی و بخاری که از سماور بلند میشد. امروز فهمیدم که گاهی برای رسیدن به خانهی خدا، لازم نیست حتماً مُحرِم شوی؛ کافی است مثلِ آن پاکبان، مخلص باشی تا خدا خودش، زمزم را به لبهایت برساند.